آغاز موج موسوی با حامیان خاتمی
صبح است ساقیا قدحی پرشراب كن/دور فلك درنگ ندارد شتاب كن. سیدمحمد خاتمی باز هم به سراغ ابیات آشنای خواجه شیراز رفت تا به همگان گوشزد كند فرصت انتخابات ریاستجمهوری دهم برای تغییر وضع موجود تكرار نخواهد شد.
رئیسجمهور دوران اصلاحات با خطاب قرار دادن میرحسین موسوی با واژه «روشنفكر دینی» و «مدیر كارآمد» دستان نخستوزیر دوران جنگ را بالا گرفت و بار دیگر و در میان تشویقهای بیامان هزاران نفر از هواداران اصلاحات خواستار حضور فراگیر مردم در انتخابات شد.
سیدمحمد خاتمی و میرحسین موسوی «در یك قاب» نخستین بار در همایشی انتخاباتی به موازات استقبال كمنظیر حامیان اصلاحات شركت كردند؛ یك گردهمایی پرشور كه طلبكنندگان «تغییر وضع موجود» مدتها انتظار آن را میكشیدند.
این انتظار در عصر بارانی روز گذشته به پایان رسید و «سید» در كنار «مهندس» در ردیف ابتدایی سالن زیبای همایشهای برج میلاد در كنار بسیاری از فعالان سیاسی شاخص اصلاحطلب،چهرههای فرهنگی، هنرمندان نامآشنای مردم و فعالان اجتماعی و مدنی نشستند و به نماهنگهای حماسی در حال پخش چشم دوختند.
سالن بزرگ برج میلاد مملو از جمعیت بود و تا روی سن دامنه حامیان میرحسین و خاتمی و خیل عكاسان و خبرنگاران داخلی و خارجی كشیده شده بود. بیدلیل نبود كه هسته مركزی پویش (كمپین) حمایت از موسوی و خاتمی از شهردار تهران و رئیس اصلاحطلب كمسیون فرهنگی شورای شهر ـ احمد مسجد جامعی ـ درخواست كرده بودند بزرگترین سالن شهر را در اختیار این همایش انتخاباتی اصلاحطلبان قرار دهند.
میرحسین زودتر از خاتمی دوشادوش همسرش زهرا رهنورد در اواسط همایش قدم به سالن گذاشت. او كه از ابتدای این همایش با غریو شعارهای «درود بر خاتمی، سلام بر موسوی» از سوی حاضران به سالن فراخوانده میشد رو به جمعیت كرد و دستان خود را بالا برد. همین امر كافی بود تا برای دقایقی طنین تشویقها و فریادهای پویش گران حامی موسوی و خاتمی این جلسه را از حالت عادی خارج كند. این اتفاق و با شدت بیشتر هنگام ورود سیدمحمد خاتمی تكرار شد. دو «یار دبستانی» هزاران جوان حاضر در سالن را به وجد آوردند تا سرود یار دبستانی حاصل این «شور و شعور» شود.
این صحنهها همانند سكانسهای یك فیلم نوستالژیك، سران اصلاحات را به یاد میتینگهای كمنظیر قبل از دوم خرداد یا نشستهای انتخاباتی انتخابات ریاستجمهوری نهم انداخت؛ شاید به همین دلیل بود كه عبدالعلیزاده در این لحظات و هنگام پخش تصاویر قهرمانان ملی و دینی ایرانزمین ـ از مشروطه تاكنون ـ و به خصوص هنگام نقش بستن تصویر شهدای دفاع مقدس در كنار امام امت ناگزیر شد اشكهای خود را پاك كند.
خاتمی اما در دیگ خروشان جوانان حامی اصلاحات به سوی تریبون گامهای استوارش را برداشت و پس از قرار گرفتن در جایگاه، ناچار شد دقایقی سكوت كند چرا كه صدای او در میان غریو فریادهای طرفداران «تغییر» گم بود.پس از این مكث دلپذیر این گونه آغاز كرد: «نزدیك غروب آفتاب است و من صبح را دوست دارم. پس بگذارید در این هنگام غروب كه غم دلپذیری دلها را پر میكند همزبان با آیینهدار جان بلند وارسته ایرانی حافظ شیراز شویم كه میگوید:
صبح است ساقیا قدحی پرشراب كن/دور فلك درنگ ندارد شتاب كن/زان پیشتر كه عالم فانی شود خراب / ما را به جام باده گلگون خراب كن. نقل است آیتالله حاجمیرزاجوادآقا ملكیتبریزی در قنوت نماز شب خود این ابیات حافظ را میخواند. صرف نظر از معنای بار سنگین عرفانی آن میخواهم از آن استفاده كنم و بسیار كوتاه خطاب به حاضران و در محضر سرور ارجمندم جناب مهندس موسوی نكاتی را عرض كنم كه اصلیترین آن غنیمت شمردن فرصت است. فرصتها كم و دیر به دست میآیند و زود از دست میروند. فرصتها اما در عرصه اجتماعی و سیاسی از دست نمیروند بلكه به تهدید تبدیل میشوند و ما امروز در برابر تهدیدها و بحرانها هستیم و در عین حال فرصت مغتنم انتخابات ریاست جمهوری را در پیش داریم.»
تشویقهای بیامان مدعوین سخنان خاتمی را قطع میكرد و پس از اندكی درنگ خاتمی با صدایی بلندتر رو به ملت ایران اینگونه گفت: «اگر وضع كشور را میپسندید؛ اگر احساس میكنید از امكانات كشور به درستی استفاده میشود؛ اگر احساس میكنید فرصتهای بزرگی از دست نرفته؛ اگر احساس میكنید ایران سرفراز است و شأن و حیثیت ایران در منطقه و عرصه جهانی حفظ میشود؛ اگر میاندیشید فرصتهایی كه مانند افسانه بود و درآمدهای مالی هنگفتی را برای كشور به ارمغان آورد در مسیر توسعه كشور صرف شد؛ اگر با وجود درآمدها دچار ركود تورمی نیستید؛ اگر دانشگاه و دانشجو جایگاه خود را دارد و اگر بیان اندیشه از گذشته آزادتر است بسیار خوب؛ این وضع را ادامه دهید. اما اگر احساس میكنید چنین نیست كه نیست فرصت انتخابات را غنیمت بشمارید.»
خاتمی بیان دغدغههای خود را ادامه داد: «فرصت انتخابات ارزان به دست نیامده. این خواسته صد ساله مردم ایران است. در مقاطعی از تاریخ مردم موفق شدند خواست خود را عملی كنند و در مقاطعی فرصت از دست رفت. اما هنوز به بركت انقلاب اسلامی فرصت انتخابات برای شما باقی است.»
خاتمی با اشاره به میرحسین ادامه داد: «فرصت دیگر حضور برادر بزرگوارم مهندس موسوی است. او به معنای واقعی یك دیندار روشنفكر است و دغدغه خاطر او نسبت به شخصیت ایرانیان تردیدناپذیر است. موج سوم، یاری، ستاد 88 و همه مردم برای حضور فراگیر در انتخابات تلاش كنند تا این لحظه سرنوشتساز از دست نرود.»
پس از سخنان خاتمی میرحسین و زهرا رهنورد هم به روی صحنه آمدند و سید و مهندس پرچمی را به عنوان نماد امضا كردند و این پرچم سه رنگ را با یکدیگر به بالا بردند، یكی از جوانان رای اولی، دو شال سبز آورد، خاتمی خود شال سبز را به گردن میرحسین آویخت و آن رای اولی شال سبز دیگر را بر گردن خاتمی.
خاتمه مراسم سخنان نخستوزیر دوران جنگ بود كه صریحتر از گذشته، دولت نهم و شرایط موجود را ناكارآمد خواند: «از برادر ارجمند، انقلابی و مصلح جناب آقای خاتمی تشكر میكنم. صحبت همه اساتید و پیام موج هواداران اصلاحات، دغدغه مشترك همه ماست. نگرانی از شرایط و آینده ایران بزرگترین دغدغه ماست.»
وی صدای خود را بلندتر كرد: «كافی نیست كه دولت امنیت داشته باشد. باید آدمها امنیت داشته باشند. تا وقتی به آینده نگاه میكنند منظره روشنی در مقابل آنها دیده شود. رهایی از «نیاز مادی» مساله بسیار مهمی است چرا كه اگر كسی اسیر نان و سفره باشد فراغت اندیشیدن به آزادی را ندارد. اگر سوالهایی كه آقای خاتمی پرسید مطرح نبود چه دلیلی داشت همه ما اینجا جمع شویم؟ امنیت مردم مهمتر از امنیت دولت است. گمان نكنیم وقتی تنشی را بیهوده با دنیا ایجاد كنیم منافع ملی تامین میشود. ما به جای اینكه موجب آسودگی مردم شویم موجب نگرانی آنها میشویم. مردم به دنبال ثبات در مدیریتها هستند، جوانان ما گردش آزاد اطلاعات میخواهند. جوانان ما به مسكن، اشتغال و ازدواج میاندیشند اما از آن مهمتر میخواهند ترس از بیان عقیده نداشته باشند. آنها انتخابات آزاد، رقابتی و منصفانه میخواهند و این حق بدیهی مردم است؛ انتخاباتی كه در آن تخلفی نباشد.»
موسوی ضعف رسانهیی اصلاحطلبان را مورد اشاره قرار داد و تاكید كرد هر یك از جوانان حامی اصلاحات و مردم میتوانند یك رسانه باشند. شانس ما در با هم بودن است و این تنها وسیله ما برای پیروزی است.
محسن آرمین سخنگوی سازمان مجاهدین انقلاب و داوود رشیدی به نمایندگی از هنرمندان در ابتدای مراسم دلایل حمایت خود را از میرحسین اعلام و درخواستهای جامعه را مطرح كردند. جواد یحیوی مجری این مراسم بهیادماندنی بود.
پیش از شروع مراسم
در پایان این مراسم تابلو نقاشی از موسوی به او اهدا شد
معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود
ولی آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر هست
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسید
گر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز
یک با یک برابر بود
سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وآنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وآن سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید
یک با یک برابر نیست
علی رب النوع انواع گوناگون عظمت ها قداست ها زیبایی ها و احساس های مطلق است از آن گونه مطلقه ایی که بشر همواره دغدغه ی دیدن و پرستیدنش را داشته ، و هرگز نبوده، و معتقد شده بود که ممکن نیست در کالبد یک انسان تحقق پیدا کند ، و ناچار ، می ساخته است.
علی ، در همان حد مطلقی که پرومته در اساطیر، روح تشنه و محتاج انسان را از فداکاری اشباع می کرده ،و دموستنس از قدرت و صداقت و لطف سخن ، و هرکول از قدرت ، و نیرومندی جسم ، و خدایان دیگر از نهایت رقت و محبت و لطافت روح ، همه را در یک رب النوع جمع می کند . علی نیازهایی را که در طول تاریخ ، انسان ها را به خلق نمونه های خیالی ، و به ساختن الهه ها و رب النوع های فرضی می کشانده ، در تاریخ امروز اشباع می کند.
و از همه شگفت تر همه ی فضایل مطلقی را که ما ناچار در اسطوره ها و رب النوع های مختلف می بینیم ، چرا که تصور می کردیم، این احساس های مطلق در یک رب النوع ، حتی فرضی قابل جمع نیست فقط در یک اندام عینی جمع کرده است . ...
دکتر علی شریعتی
مهدی بازرگان در سال ۱۲۸۶ هجری شمسی در تهران متولد شد. پدرش مرحوم حاج عباسقلی بازرگان (تبریزی)، از تجار دیندار و روشنفکر و سرشناس زمانش بود، که علیرغم استبداد رضا شاهی، در پایه گذاری برخی فعالیتهای دینی و اجتماعی، با همکاری مرحوم سید ابوالحسن طالقانی (پدر آیت الله طالقانی) نقش مؤثری داشت و در دوران نهضت ملّی نیز، در ائتلاف نیروها و جلب حمایت روحانیون و بازاریان نسبت به دکتر مصدق کوشش فراوان نمود.
مهدی بازرگان، تحصیلات ابتدائی خود را در مدرسه سلطانی و دوره متوسطه را در دارالمعلمین مرکزی که از اولین مدارس به سبک جدید بود بپایان رسانید. او در سال ۱۳۰۶ شمسی، بهمراه گروه محصلین ممتاز اعزامی دولت، به کشور فرانسه رفت و بمدت هفت سال در آن دیار اقامت نمود. بازرگان در میان دانشجویان اعزامی، اولین ایرانی بود که پس از گذراندن دوران مقدماتی و قبولی در کنکور سراسری وارد تحصیلات عالی در خارج از کشور میشد، و بخاطر همین موفقیت، مورد تشویق وزیر فرهنگ وقت ( مرحوم مرآت) قرار گرفت. نامبرده، علاوه بر اشتغالات درسی در آن دوران، به تحقیق و تتبع در مبانی اعتقادی خود که متأثر از تعلیم پدر و تفسیر مرحوم میرزا ابوالحسن خان فروغی در دوران دبیرستان بود، ادامه میداد و بهمراه مرحوم دکتر یدالله سحابی و مرحوم دکتر محمد قریب، تلاشهایی در این زمینه مینمود.
بازرگان بعد از خاتمه تحصیلات در سال ۱۳۱۳ شمسی به ایران بازگشت و پس از انجام خدمت وظیفه، در سال ۱۳۱۵ به عنوان اولین دانشیار در دانشکده فنی تهران مشغول بکار شد، و در دو دوره متوالی، ریاست دانشکده فنی را بعهده داشت. او در سال ۱۳۲۹، در جریان مبارزات نهضت ملی، برای خلع ید از دولت انگلیس و ملی کردن نفت، از طرف دکتر محمد مصدق به مدیریت عامل شرکت نفت برگزیده شد، و بهمراه هیأت منتخب دولت به آبادان رفت و با حمایت مردم و همت مهندسین و متخصصین موفق به اداره صنعت عظیم نفت، پس از اخراج بیگانگان گردید.
بازرگان پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، و تصاحب مجدد صنعت نفت توسط کنسرسیوم بین المللی، سرپرستی سازمان آب را بعهده گرفت و برای نخستین بار موفق به احداث شبکه لوله کشی آب تهران گردید. با اینحال، بخاطر امضای نامه اعتراض آمیز علیه انتخابات غیر قانونی مجلس از خدمات دولتی کنار گذاشته شد. بازرگان پس از این، دیگر امکان خدمات دولتی تا قبول پست نخست وزیری پس از انقلاب ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ را نیافت و همواره در بخش خصوصی امرار معاش میکرد.
فعالیتهای دینی بازرگان که مقدم بر فعالیتهای سیاسی اش بود، از همان اوان تدریس در دانشگاه و تماس با دانشجویان از طریق مشارکت در تأسیس انجمنهای اسلامی دانشجویان و معلمین ( و بعدها مهندسین و پزشکان) و سخنرانیهای متعدد در مجالس و محافل مذهبی و علمی شروع گردید. سخنرانیهایی که عمدتاً بصورت جزوه یا کتاب بچاپ میرسید و در خلأ اعتقادی آن دوران و در برابر تبلیغات حزب توده، نقش مؤثری ایفا مینمود. بهمراه این تلاشهای اعتقادى، از نظر اجتماعی و سیاسی نیز، بازرگان بیکار نمی نشست و به مناسبتهای مختلف، سخنرانیهای پرشوری در جمع دانشجویان یا در محافل سیاسی همچون حزب ایران، که نطفه اولیه جبهه ملی و اولین تشکل ملی قشر تحصیلکرده بود، ایراد مینمود. با اینحال هنوز موافق بازی جوانان با سیاست و دخالت دانشگاهیان در کارهای سیاسی نبود. تا وقتی روند مسائل مملکتی نشان داد که در شرایط استبداد و اختناق، چاره ای جز خروج از محدوده های شغلی باقی نمیماند.
بازرگان پس از آنکه بخاطر اعتراض علیه انتخابات غیر قانونی مجلس در بهمن ماه ۱۳۲۲ از فعالیتهای دولتی کنار گذاشته شد، در همان روزهای نخست وقوع کودتا، در تشکیل نهضت مقاومت ملی مشارکت نمود، و در آذر ماه همان سال بدلیل نوشتن نامه اعتراض آمیز به کمیسیون نفت مجلس بخاطر قرارداد خیانت بار با کنسرسیوم نفت، بهمراه ده نفر استاد امضإ کننده دیگر از دانشگاه اخراج گردید، و سال بعد پس از کشف چاپخانه مخفی نهضت بهمراه برخی فعالین، بازداشت و بمدت ۸ ماه در زندان لشکر ۲ زرهی محبوس گردید. و در همین زندان بود که کتاب عشق و پرستش یا ترمودینامیک انسان را به رشته تحریر در آورد. بازرگان در تشکیل جبهه ملی دوم و مبارزات قانونی علیه انتخابات فرمایشی مجلس فعالیت مؤثر داشت و در بهار سال ۱۳۴۰ در شرایط ویژه ای که حاصل شده بود، تشکیلات نهضت آزادی ایران را که تجدید حیاتی از نهضت مقاومت ملی با ائتلاف نیروهای ملی و مذهبی جدید، همچون مرحومین محمود طالقانی و زنجانی بود، پایه گذاری کرد و در بهمن همانسال بازداشت و پس از محاکمه طولانی در سال ۱۳۲۴ به ده سال زندان محکوم گردید.
بازرگان در سال ۱۳۴۶، پس از پنج سال اسارت و تبعید به برازجان آزاد گردید و به فعالیتهای علمی، اجتماعی و دینی خود ادامه داد. از جمله در تشکیل کمیسیون ایرانی دفاع از حقوق بشر و زندانیان سیاسی نقش مؤثری داشت، و در ائتلاف نیروها و جهت دهی به مبارزات علیه رژیم استبدادی فعالیت مینمود.
در جریان انقلاب ۱۳۵۷، یک هفته قبل از پیروزی انقلاب، بازرگان به نخست وزیری دولت مؤقت انقلاب برگزیده شد و بمدت ۹ ماه سکان کشتی طوفان زده دولت را بدست داشت. پس از استعفا نیز در شورای انقلاب همکاری داشت و تلاش میکرد از انحراف انقلاب جلوگیری نماید. در اولین انتخابات مجلس، بازرگان با رأی سنگین به نمایندگی مردم تهران برگزیده شد و در فراکسیون اقلیت، بهمراه نمایدگانی دیگر، مخالفتهایی را علیه مواضعی که آنها را آفت انقلاب میدانست، ابراز مینمود. بازرگان در خارج مجلس از طریق فعالیت در نهضت آزادی و نوشتن مقاله در روزنامه میزان و سخنرانی در محافل اجتماعی و نوشتن نامه های سرگشاده به مقامات مملکتی میکوشید در برابر انحصارگری و انحراف از اهداف اولیه انقلاب اعتراض نماید و در همین راستا باتفاق جمعی از نیروهای ملی و مذهبی غیر وابسته به حاکمیت جمعیت دفاع از آزادی و حاکمیت ملت ایران را پایه گذاری کرد وسر انجام در دیماه سال ۱۳۷۳ دیده از جهان فروبست .
از روزمرگی ها و مرگ روزها خسته شده ام . تصمیم میگیرم تا کمی قدم بزنم . هنوز لحظاتی چند از تفرج ساده ام نگذشته است که باز مورد هجوم قرار میکیرم . فکرهایم حمله کرده اند . یکیشان را میگیرم . فکر عجیبی ست . راستی خدایا ، دیدن ، شنیدن و فهمیدن ، - ومخصوصا فهمیدن – نعمت هستند یا ... ؟ خدایا ، من میبینم ، من دستان پینه بسته دختر قالیباف را میبینم و باز میبینم دخترکی را که کمی آنسوتر بر روی همین قالیها به طنازی مشغول است ، پا بر روی آنها مینهد و به نقشهای آن به سخره مینگرد ، بیخبر از درد دستها و چشمهای دخترک همسال . خدایا من میشنوم ، میشنوم صدای ناله های پسرک نمد مال را که شبها از درد پا ، تا به صبح نمیخوابد ، و چند خیابان آنطرف تر پسری با سوز سازها میخسبد . خدایا من میفهمم ، میفهمم که چه دردی دارد هنگامی که پدری نگاه معصومانه فرزند خود را که به میوه ای در میوه فروشی خیره شده ، را میبیند ولی کاری نمیتواند بکند ، و باز کمی آنطرفتر ، مردی با شمردن صفرهای بانکی اش سرگرم است . فکر دیگری می آید . راستی خدایا ، چرا فقرا در اکثریتند؟ با خودم می اندیشم ، خدای من عادلترین است . باید چیز دیگری نیز باشد . آری دیدن ، شنیدن و فهمیدن ، نعمت هستند . فقط باید بهتر دید ، بهتر شنید ، و بهتر فهمید . میخیالم ، آری خدا هست ، او هست ، ... شقایق هست . باید زندگی کرد ، تا شقایق هست باید زندگی کرد ...

بیست و چندمین
بیست و چندمین روز آذر ماه بود . کارهامو انجام داده بودم و میخواستم برگردم خونه . دیدم هوا خوبه ، تصمیم گرفم که کمی پیاه روی بکنم . داشتم قدم میزدم و پیش میرفتم که هوای خوب و چشم اندازهای زیبای اینروزهای شهرمون ، مثل بچه های گل فروش ، گداهای سمج ، ماشینهای مدل بالا – که هرچی مدلشون بالاتر میره وقاحتشون بیشتر میشه - ، دخترهای معصوم کنار خیابون که اول باید پیشنهادهای بیشرمانه این صاحب ماشین ها رو تحمل کنن و بعد نگاههای سنگین مردم رو ، و اون مردمی که گویا غیرت و مردونگیشون رو فروختن تا پول بنزین و اجاره و ... رو بدن ، باعث شد که یاد یکی از ترانه های یغما گلرویی بیفتم . شروع کردم به زمزمه کردن ترانه :
قاصدک ، پس خبرت کو ؟ دل ما اینجا پکیده
سقف ابری زمونه ، نفس مارو بریده
اینجا ما موندیم و حسرت ، با دلای پر شکایت
همه شب به شب رفیقیم با یه بغض ترکیده
نگا کن مردن مارو، هی زمین خوردن مارو
پشت پا میزنن اینجا سایه های ور پریده
... همینطور داشتم میخوندم و میرفتم که خسته شدم و تصمیم گرفتم بقیه راه رو با تاکسی برم .
اولین تاکسی که رسید سوار شدم . خوشبختانه صندلی جلو خالی بود و من تونستم تو صندلی جلو بشینم . ضبط ماشین روشن بود و ضربه های جادویی استاد فرامرز پایور ، داشت روی سیمهای سنتور نواخته میشد .
یه خورده که گذشت یه خانوم میانسالی که تو صندلی عقب ماشین نشسته بود خطاب به راننده گفت :
-: بله حاج آقا ، کار کجا بود؟ جایی کار نیست که .
راننده : آخه اقدامی هم کردید ؟
-: بله چند جا رفتم ، ولی میگن کار نداریم
گفتم : مگه شما بیکارید؟
گفت : بله
گفتم : یعنی خونه داری هم نمیکنید؟
راننده : استغفرالله
گفتم: حاج آقا حرف بدی نزدم که . جناب رییس جمهور فرمودن که خانه داری خودش شغله .
خانوم جواب داد که : آخه آقای محترم این چه شغلیه که نه حقوق داره و نه مزایا. الآن نزدیک شب یلدا ست قیمت میوه ها و برابر شده ، مواد غذایی هم همینطور . حالا اگه یه کسی شغلش فقط خانه داری بود چه خاکی باید به سرش بریزه ؟
گفتم : اینکه چرا خانه داری شغل محسوب میشه ولی حقوق نداره ، به من ربطی نداره برید از آقای رییس جمهور بپرسید . اما در مورد میوه هم تقصیر خودتونه . چرا نمیرید از نزدیک خونه رییس جمهورینا بخرید ؟
همین موقع یکی از دو آقایی که تو صندلی عقب نشسته بودن گفت :
: آخه پسر جون ، مشکل که فقط میوه نیست . من الآن بعد از ده سال کار کردن تونستم سی میلیون تومن پول جمع کنم ولی نمیتونم با این پول خونه بخرم و همچنن باید اجاره نشین بمونم .
همین لحظه اون یکی آقا هم فرمودن که :
: با این پول کار هم نمیشه کرد.
گفتم: اشتباهتون همین جاست دیگه . اولا شما اگه واقعا خونه میخواهید ، خب برید نزدیک خونه رییس جمهور خوته بخرید ، گویا اونجا ارزونه . در ثانی کی میگه با سی میلیون نمیشه کار کرد؟ شما اگه اهل کار کردن باشی میتونی دو میلیون تومن دیگه بگذاری رو پولت و یه بانک تاسیس کنی که هم کار خودت راه بیفته وهم کار خلق الله .
همین موقع راننده در حالیکه داشت با عصبانیت من رو نگاه میکرد گفت : عجب ترافیکیه
گفتم : حاج آقا شما چرا ناراحت میشید ؟ اصلا شما هم برید نزدیک خونه رییس جمهور رانندگی کنید .
راننده در حالیکه فوق العاده کفری شده بود ، صدای نوار رو زیاد کرد . صدا ، صدای استاد شجریان بود که داشت یکی از غزل های حافظ رو می خوند :
یاری اندر کس نمیبینم ، یارانرا چه شد دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حیوان تیره گون شد ، خضر فرخ پی کجاست خون چکید از شاخ گل ، باد بهاران را چه شد
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخاست عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد
زهره سازی خوش نمیسازد ، مگر عودش بسوخت کس ندارد ذوق مستی ، می گساران را چه شد
حافظ اسرار الهی ، کس نمیداند خموش
از که میپرسی که دور روزگاران را چه شد
جايگاه قرآن از دیدگاه امام رضا (ع) :
1
ريّان بن صلت گويد: از امام رضا(ع) در بارهی قرآن پرسيدم،
فرمود:
قرآن سخن خداست؛
از آن فراتر نرويد
و راه رستگارى را در چيزى جز آن مجوييد
كه گمراه میشويد.
(التوحيد223)
2
ابوحيّون از امام رضا(ع) نقل میكند كه فرمود:
هر كس آيات متشابه قرآن را به محكمات بازگرداند،
راه راست را يافته است
... در روايات ما نيز همچون قرآن، محكم و متشابه هست،
تنها به متشابهات چنگ مزنيد
و آنها را به محكمات برگردانيد
و گرنه راه را گم میكنيد.
(عيون الاخبار1:290)
3
پدر محمد بن موسى رازى گويد: امام رضا(ع) روزى از قرآن ياد كرد و شيوهی استدلال و چگونگى بيان آيات و معجزات نظم قرآنى را بااهميّت شمرد و فرمود:
قرآن ريسمان محكم خداوند
و رشتهی استوار او
و راه درستى است كه به بهشت میانجامد
و از دوزخ رهايى میبخشد
.. و از آن جا كه براى زمانى خاص پديد نيامده است،
در گذر روزگاران كهنه نمیشود
و به خواندنِ فراوان، برآيند خود را از دست نمیدهد،
بلكه حجّت و برهان همهی نسلها است..
باطل را به پس و پيش آن راهى نيست
و فرستادهاى از جانب خداى دانا و ستوده است.
(عيون الاخبار2:69)
امیر جان فکر کنم یادت رفته تهش بنویسی که نوشتت یه برداشت آزاد بود.
به نظرم بهتره ادیت کنی و تهش اضافه کنی :
برداشت آزادی از نوشته کوتاه سروش صحت ویژه نامه 5 شنبه های اعتماد.
البته این نظرمو به صورت خصوصی برات گذاشتم.
سلام
من یه تشکر به دوست عزیزم عادل بدهکارم که من رو متوجه اشتباهم کرد و یک معذرت خواهی خدمت تمام افرادی که این وبلاگ رو میخونن .
دوستان مطلب یک روز سرد در تاکسی یه برداشت آزاد بود از روزنامه اعتماد نوشته سروش صحت .
بازهم شرمنده

سوار تاکسی شدم ، هوا سرد بود و من به خاطر نشستن راحت روی صندلی جلو ، چند تا ماشین رو رد کرده بودم ...
من: سلام
راننده : سام الک . یخیدی ؟
- بله . به قول معروف هوا بس ناجوانمردانه سرد است . میشه بخاریتون رو روشن کنید؟
- نوچ ، نیمیشه
- پس لااقل اون شیشه رو ببندید .
- جدی سرده ؟
- بله با اجازتون
- دکی ، زپلشک ، پس غیرتت کو؟ نسل روغن نباتی هستین دیگه . قدیم اینجوری نبود که . ای جوونی کجایی که یادت به خیر ...
تصمیم گرفتم برای رهایی از شماتتهای نسل گذشته ، خودم رو با یه چیزی مشغول کنم و چه چیزی بهتر از پیدا کردن یه رابطه بین غیرت و روغن نباتی و سرما؟
یه چهارراه رو که رد کردیم یه حاج آقایی دست تکون داد . تاکسی ایستاد ...
راننده : سلام علیکم
حاج آقا : و علیکم اسلام و رحمت الله . خدا قوت
- حاج آقا خسته نباشید از نماز جماعت تشریف میارید؟
- اگه خدا قبول کنه بله
- حاج آقا این جوون موون ها هم میان نماز ؟ آدم تریپشون رو که نیگا میکنه خجالت میکشه به مولا .
- شکر خدا ما جوون های خوبی داریم . ذهن اکثرشون بازه . خودشون قوه تمیز دادن خوب رو از بد دارن .
- حاج آقا ببخشیدا ، ولی الآن بیشتریاشون فکر ... ببخشیدا ... روم به دیوار ... هزارویک بی ناموسین . حاج آقا وقتی ما جوون بودیم مگه جرات داشتیم به نامحرم نیگا کنیم؟ همه مون که نه ولی بیشتریامون طیب و طاهر بودن . نه دروغ ، نه غیبت ، هیچ چی پاک پاک
اومدم برم تو بحث و از هم نسلی هام دفاع کنم که تا اومدم حرف بزنم آقای راننده حرف من رو قطع کرد و گفت :
راننده: بفرما حاج آقا ، اون موقع ما شعور داشتیم ، وقتی دو نفر با هم صحبت میکردن ساکت میشستیم و انگار که اصلا نمیشنویم
من: پر واضحه ماشاءالله . من معذرت میخوام.
حاج آقا : خدا رو شکر که جوونیتون به پاکی گذشت . جوونهای الآن هم خیلی خوبن . جوانی خیلی مهمه . ما چندین و چند حدیث و آیه در این مورد داریم و ...
حاج آقاهه واقعا آدم خوبی به نظر می اومد ، من هم که از پرحرفی راننده خسته شده بودم خدا رو شکر میکردم که لااقل یک کسی داره صحبت میکنه که شاید صحبتاش به درد دنیا ، آخرتمون بخوره .
یکم جلوتر ، دوتا خانوم جوون واسه ماشین دست تکون دادن . نمیدونم راننده از کجا فهمید که اینها سردشونه که از بیست متری واسشون ترمز زد و بخاری رو روشن کرد .
دختر اولی : آخیش ، خیلی سرد شده .
راننده : سلام به روی ماهتون . بنشینید بچه های من . الساعه ماشی رو واستون میکنم مثل بهشت .
دختر دومی : آره دینا جون ، همون کاری رو بکن که گفتم .
همین موقع موبایل دختر اولی زنگ زد :
دختر اولی : مگه نگفتم دیگه مزاحم نشو ؟ دیگه نمیخوام ریختت و ببینم فهمیدی ؟
تتتتتتق ، گوشی رو بست و برگشت به دوستش گفت :
- دیدی آزاده ، راحت قطع کرد . این پسرا خیلی بی وفان .
دختر دوم: ولش کن پسره ایکپیری رو . کلی پسر هست که آرزوی تورو داره . حالا بگو ببینم الآن که رابطه رو قطع کردی حالت چطوره؟
- فکر کنم کار خوبی نکردم . نمیدونم چرا یهو حالم گرفته شد . میدونی آزاده من خیلی خسته شدم . از همه چی و همه کس . آآآآآه ه ه ، خیلی خستم .
راننده در حالیکه داشت تو آینه اتوبوسی ماشینش عقب رو نگاه میکرد گفت :
- دخترم خسته نباشی ...